|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط رفیق
|
|
||
|
|
|
|
|
من به یاد عطر بارون زده گلای پونه میکشیدم پای خستم و تو جاده به |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط رفیق
|
|
||
|
|
|
|
|
با منطق كشاورزان با من حرف نزن
يا روانشناسان با منطق دريا حرف بزن جايي كه آب ، آب را در آغوش مي كشد باد ، بادبانهاي افق را بوسه ، دهان را و شعر سپيدي كاغذ را. می آغازم راهی را که تو آغاز و پایانش بودی و قدم به قدم تا آسمان رؤیاهایم در این راه تا تو رسیدن تنها تویی که همراه منی تنها همراه من تا رسیدن به بی وزنی یک آغوش یک بوسه ی طویل به درازای یک عمر |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط رفیق
|
|
||
|
|
|
|
|
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا / خبر از سرزنش خار جفا نیست تورا رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تورا / التفاتی به اسیران بلا نیست تو را ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تورا / با اسیر غم خود رحم چرا نیست تورا؟ فارغ از عاشق غمناک نمیباید بود جان من، اینهمه بی باک نمیباید بود همچو گل چند به روی همه خندان باشی؟ / همره غیر به گلگشت و گلستان باشی؟ هر زمان با دگری دست و گریبان باشی؟ / زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی جمع با جمع نباشند و پریشان با شی / یاد حیرانی ما آری و حیران باشی ما نباشیم، که باشد که جفای تو کشد؟ به جفا سازد و صد جور برای تو کشد؟ شب به کاشانه ی اغیار نمیباید بود / غیر را شمع شب تار نمیباید بود همه جا با همه کس یار نمیباید بود / یار اغیار دل آزار نمیباید بود تشنه ی خون من زار نمیباید بود / تا به این مرتبه خونخوار نمیباید بود من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد / جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد / هیچ سنگین دل بیداد گر این کار نکرد این ستمها دگری با من بیمار نکرد / هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد گر ز آزردن من هست غرض مردن من مردم، آزار مکش از پی آزردن من جان من سنگدلی، دل به تو دادن غلط است / بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است چشم امید به روی تو گشادن غلط است / روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است رفتن اولی است ز کوی تو، ستادن غلط است / جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست / عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست / خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست / چه توان کرد؟ پشیمانم و تدبیری نیست شرح درماندگی خود به که تقریر کنم؟ عاجزم، چاره ی من چیست؟ چه تدبیر کنم؟ نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است / گل این باغ بسی، سرو روان بسیار است جان من، همچو تو غارتگر جان بسیار است / ترک زرین کمر موی میان بسیار است بالب همچوشکر،تنگ دهان بسیاراست / نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند قصد آزردن یاران موافق نکند مدتی شد که در آزارم و میدانی تو / به کمند تو گرفتارم و میدانی تو از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو / داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو خون دل از مژه میبارم و میدانی تو / از برای تو چنین زارم و میدانی تو از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز از تو شرمنده ی یک حرف نبودم هرگز مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت / دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت / نکنم بار دگر یاد قد دلجویت دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت / سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت بشنو این پند و مکن قصد دل آزرده ی خویش ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش چند صبح آیم و از خاک درت شام روم؟ / از سر کوی تو خود کام به ناکام روم؟ صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم؟ / از پی ات آیم و با من نشوی رام روم؟ دور دور از تو من تیره سر انجام روم / نبود زهره که همراه تو یک گام روم کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد؟ جان من، این روشی نیست که نیکو باشد از چه با من نشوی رام، چه میپرهیزی؟ / یار شو با من بیمار، چه میپرهیزی؟ چیست مانع ز من زار، چه میپرهیزی؟ / بگشا لعل شکربار، چه میپرهیزی؟ حرف زن ای بت خونخوار، چه میپرهیزی؟ / نه حدیثی کنی اظهار، چه میپرهیزی؟ که تورا گفت به ارباب وفا حرف مزن؟ چین بر ابرو زن و یکبار به ما حرف مزن؟ درد من کشته ی شمشیر بلا میداند / سوز من سوخته ی داغ جفا میداند مسکنم ساکن صحرای فنا میداند / همه کس حال من بی سر و پا میداند پاکبازم، همه کس طور مرا میداند / عاشقی همچو منت نیست، خدا میداند چاره ی من کن و مگذار که بیچاره شوم سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت / چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت / گر نرفتم ز درت شام، سحر خواهم رفت نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت / نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت از جفای تو من زار چو رفتم، رفتم لطف کن لطف که این بار چو رفتم، رفتم چند در کوی تو باخاک برابر باشم؟ / چند پامال جفای تو ستمگر باشم؟ چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم؟ / از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم؟ میروم تا بسجود بت دیگر باشم / باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی؟ طاقتم نیست از این بیش، تحمل تا کی؟ سبزه ی دامن نسرین تورا بنده شوم / ابتدای خط مشکین تورا بنده شوم چین بر ابرو زدن و کین تورا بنده شوم / گره ابروی پر چین تورا بنده شوم حرف نا گفتن و تمکین تورا بنده شوم / طرز محبوبی و آیین تورا بنده شوم الله، الله، ز که این قاعده آموخته ای؟ کیست استاد تو، اینها ز که آموخته ای؟ اینهمه جور که من از پی هم میبینم / زود خود را به سر کوی عدم میبینم دیگران راحت و من اینهمه غم میبینم / همه کس خرم و من درد و الم میبینم لطف بسیار طمع دارم و کم میبینم / هستم و آزرده و بسیار ستم میبینم خرده بر حرف درشت من آزرده نگیر حرف آزرده درشتانه بود، خرده مگیر آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم / از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم / همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم دیگر این قصه ی بی حد و نهایت نکنم / خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی، سهل است سوی تو گوشه ی چشمی ز تو گاهی سهل است
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط رفیق
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم گرفته آسمون نمي تونم گريه كنم شكنجه مي شم از خودم نمي تونم شكوه كنم. انگاري كوه غصه ها رو سينه ي من اومده آخ داره باورم مي شه خنده به ما نيومده خنده به ما نيومده دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم تو روزگار بي كسي يه عمره كه دربه دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم تو روزگار بي كسي يه عمره كه دربه درم حتي صداي نفسم مي گه كه توي قفسم من واسه آتيش زدنه يه كوله باره شب بسم دلم گرفته آسمون يه كم منو حوصله كن بگو كه از اين روزگار يه خرده كمتر گله كن منو به بازي مي گيرن عقربه هاي ساعتم برگه ي تقويم مي كنه لحظه به لحظه لعنتم آهاي زمين يه لحظه تو نفس نزن نچرخ تا آروم بگيره يه آدمه شكسته تن آهاي زمين يه لحظه تو نفس نزن نچرخ تا آروم بگيره يه آدمه شكسته تن... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط رفیق
|
|
||
|
|
|
|
|
آرزويم اين است نرود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد......نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز........و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي........عاشق آنكه تو را مي خواهد.......و به لبخند تو از خويش رها مي گردد......... و ترا دوست بدارد به همان اندازه، كه دلت مي خواهد |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط رفیق
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط رفیق
|
|
||
|
|
|
|
|
حرف ها بر سر دلم عقده کرده است. شش روز است نگذاشته اند حرف بزنم. می خواهم گوشه ای بنشینم و کمی تنها باشم، حرف بزنم؟، بنویسم، بگویم. انگشت هایم خمیازه می کشند. باید بنویسم. این حرف ها را نمی شود تحمل کرد، بیش تر از این در دل نگه داشت، ورم می کند و رنجم می دهد. می روم. کجا بروم؟ به امید نوشتار ِ بعدی |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط رفیق
|
|
||
|
|
|
|
|
" چقدر عجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره... . تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه... . تا فرياد نکشي کسي به طرفت بر نمي گرده... . تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد... . و تا وقتي نميري کسي تورو نمي بخشه ..!! "
" حرف تازه اي ندارم! دل من درياي خونه حال و وضع قلب من رو ديگه هيچ کس نمي دونه کارم از گريه گذشته، ديگه فرصتي ندارم براي ترانه خوندن واژه هارو کم ميارم .. "
" سکوت فریاد هزاران درد است در وسعت انتهای دریا ...........و تو بی انتهاترین فریادی که در سکوت من نشسته ای !!.. " |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط رفیق
|
|
||
|
|
|
|
|
صداها هیچ نمی گویند ...هیچ صدایی نمی شنوی ...! حتی صدای فرو ریختن اشک را از گونه هایت ...مغزت هیچ نمی اندیشد ....یک حس آشنا تو را به سمت یک تصمیم تازه سوق می دهد ...تصمیمی که چندان خوشایند نیست برایت .... اما می دانی بهترین است در شرایط موجود ...دوست نداری ابلهانه چشم به روی واقعیات ببندی ...! صدا ها هیچ نمی گویند ...من خاموشم و تنها صدای سکوت است که دارد روحم را می خورد ... احساس می کنم به اندازه قرن ها خرد شده ام.... احساس می کنم برگ خشکیده ای بودم که زیر پای عابری له شد ...عابری که به تصادف از این جاده گذشت .... من دیگر هیچ نیستم ... هیچ شده ام و شاید پوچ ! |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط رفیق
|
|
||